دلم میخاد صبحا تا هر وقت دوس دارم بخوابم
اگه دیر بیدار شدم عین خیالم نباشه
پاشدم صبحونه بخورم ... با خیال راحت مقدمات نهار رو حاضر کنم ... بی هیچ استرسی جلوی تلویزیون دراز بکشم و چای بخورم... خونه رو تمیز کنم ... خرید برم ... جدول حل کنم ... کتاب بخونم... نت گردی بکنم... مهمونی برم... هر روز خونه مامانم برم... و .. و ... و ...
اما نمیشه
نه که نخوام ... نه .... نمیشه
شبا با استرس میخوابم ... صبح که پا میشم استرس دارم ... وقت مطالعه غیر درسی ندارم ... تلویزیون در حد اخبار و برنامه سمت خدا ... مهمونی هفته ای یک روز و اونم فقط منزل مادر و مادرشوهر ... تفریح و گردش و بقیه چیزا هم که هیچ ....
زندگی من خلاصه میشه پای لپ تاپ ... لپ تاپ ... مقاله ... شبیه سازی ... نتایج اشتباه ... و بازم شبیه سازی ...
لپ تاپی که دیگه اونم از دست من به ستوه اومده و مدتیه به نشانه اعتراض صدای تراکتور میده...
یعنی میشه یه روزی من دفاع کرده باشم
ای خداااا

پ.ن : خدا به شوهرم صبر بده
برچسب:
نویسنده: حامد سلیمانی